❇️شعری ازناصرخسرو "چنار و کدوبن " قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ نشنیدهای که زیر چناری کدوبنی بررُست و بردمید برو بر، به روز بیست؟ پرسید از آن چنار که «تو چند سالهای؟» گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است» خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روز برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست» او را چنار گفت که «در زمان حاضر ای کدو با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است روز آینده که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید، که نامرد و مرد کیست»
برچسب: نویسنده: نگار کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:30
حکایت آموزنده دو دوست به قایقسواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: «چقدر رفتهایم؟ تمام شب را پارو زدهایم!» اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند! در اقیانوﺱ بیاتمام هستی، انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد هر چقدر هم که رنج ببرد، به هیچ کجا نخواهد رسید. شما قایقتان را به کدام ساحل بستهاید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس،
برچسب: نویسنده: نگار کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:30